|
خدایا،وحشت تنهایی ام کشت کسی با قصه من آشنا نیست در این عالم ندارم هم زبانی به صد اندوه می نالم-روا نیست شبم طی شد کسی بر در نکوبید به بالینم چراغی کس نیفروخت نیامد ماهتابم بر لب بام دلم از این همه بیگانگی سوخت به روی من نمی خندد امیدم شراب زندگی در ساغرم نیست نه شعرم می دهد تسکین به حالم که غیر از اشک غم در دفترم نیست بیا ای مرگ،جانم بر لب آمد بیا در کلبه ام شوری بر انگیز بیا،شمعی به بالینم بیاویز بیا،شعری به تابوتم بیاویز! دلم در سینه کوبد سر به دیوار که:((این مرگ است بر در می زند مشت)) -بیا ای همزبان جاودانی، که امشب وحشت تنهایی ام کشت! فریدون مشیری
هنوز شعله کشد آتش نهانی من هنوز خسته،نفس می زند جوانی من هنوز از چمن کودکی به جا مانده ست دو برگ سبز در این چهره خزانی من گذشت شوکت رنگین آن همیشه بهار به زرد و سرخ زند باغ زندگانی من ورق ورق همه روزها پراکنده ست ز تند باد بپرسی مگر نشانی من بجز غم تو،که بر عهد خویش پای فشرد دگر کسی ننشیند به همزبانی من فریدون مشیری
شب از جنگل شعله ها می گذشت حریق خزان بود و تاراج و باد من آهسته در دود شب رو نهفتم و در گوش برگی ـ که خاموش خاموش می سوخت ـ گفتم: ـ مسوز این چنین گرم در خود،مسوز! مپیچ این چنین گرم بر خود،مپیچ! که گر دست بیداد تقدیر کور،تو را می دواند به دنبال باد؛ مرا می دواند به دنبال هیچ! فریدون مشیری
|
About![]()
از تنگنای محبس تاریکی Archivesمهر 1388مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
معصومانه... |