|
رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید،عکس تنهایی خود را در آب آب در حوض نبود. ماهیان می گفتند: ((هیچ تقصیر درختان نیست. ظهر دم کرده تابستان بود، پسر روشن آب،لب پاشویه نشست و عقاب خورشید،آمد او را به هوا برد که برد. به درک راه نبردیم به اکسیژن آب. برق از پولک ما رفت که رفت. ولی آن نور درشت، عکس آن میخک قرمز در آب که اگر باد می آمد دل او،پشت چین های تغافل می زد، چشم ما بود. روزنی بود به اقرار بهشت. تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی،همت کن و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است.)) باد می رفت به سر وقت چنار. من به سر وقت خدا میرفتم. سهراب سپهری
|
About![]()
از تنگنای محبس تاریکی Archivesمهر 1388مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
معصومانه... |