تبليغاتX
صدای پای آب

صدای پای آب

 

هدیه ام را بپذیر

هدیه ام راز من است

راز یک عمر مهاجر بودن

راز بالی ز خمی

راز یک قلب ز جنس شیشه

که به عمق نفرت زخم برداشته و مجروح است

هدیه ام راز من است

باز هم شب شده است

دلم اینجا

وسط غربت و تنهایی ماتم زده دشت چراغونی شهر

پشت دروازه‌ این شهر شلوغ، بی ‌صدا می‌شكند

خرده هایش را باد تا ثریا برده

تكه‌ای روی درخت، تكه‌ای بر سر كوه

تكه‌ای هم شاید، روی گلبرگ نسیم

و من اكنون اینجا منتظر خواهم ماند

شاید آن تكه‌ی آخر، برسد باز به من!

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت2:42توسط /.../ | |