|
شب،آن چنان زلال،که می شد ستاره چید! دستم به هر ستاره که می خواست می رسید! نه از فراز بام، که از پای بوته ها می شد تو را در آینه هر ستاره دید! در بیکران دشت در نیمه های شب جز من که با خیال تو می گشتم جز من که در کنار تو،می سوختم غریب! تنها ستاره بود که می سوخت. تنها نسیم بود که می گشت. فریدون مشیری
|
About![]()
از تنگنای محبس تاریکی Archivesمهر 1388مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
معصومانه... |